قوله تعالى: و لقدْ خلقْناکمْ ثم صورْناکمْ الایة اقوال مفسران درین آیت مختلف است. قومى گفتند: این خلق آدم است و تصویر وى، یعنى: خلقنا اباکم و صورنا اباکم، یعنى آدم (ع)، بحکم آنکه فرزندان همه از اجزاء اواند، و منفصل ازو.


خلق آدم را منزلت خلق همگان داد، و مضاف الیه بجاى مضاف نهاد. و قول جمهور مفسران در خلق و تصویر آدم (ع) آنست که: رب العزة چون خواست که آدم را بیافریند، بزمین وحى آمد که: انى خالق منک خلقا، منهم من یطیعنى، و منهم من یعصینى، فمن اطاعنى ادخلته الجنة، و من عصانى ادخلته النار.


گفت: من از تو خلقى خواهم آفرید ازیشان هست که فرمان بردارى کند، و هست که نافرمان شود. هر که فرمان بردار بود، او را ببهشت فرو آرم، و هر که نافرمان بود او را بآتش بسوزم.


پس جبرئیل را فرستاد، تا قبضه‏اى خاک بردارد. زمین بفریاد آمد: انى اعوذ بعزة الذى ارسلک أن تأخذ منى الیوم شیئا یکون فیه غدا للنار نصیب. زمین بزنهار آمد جبرئیل او را زنهار داد، و بازگشت. میکائیل آمد بفرمان حق تا قبضه‏اى بردارد، همان شنید و بازگشت. ملک الموت آمد بفرمان حق جل جلاله. زمین همان گفت. ملک الموت جواب داد که: و أنا اعوذ بعزته ان اعصى له امرا. قبضه‏اى برگرفت از چهار گوشه زمین، از روى آنکه در آن هم شور بود و هم خوش، هم سرخ و هم سیاه و هم سپید، هم هامون و هم شکسته. لا جرم فرزندان آدم مختلف آمدند چنان که قبضه خاک مختلف بود، فمنهم الطیب و الخبیث و الصالح و الجمیل و القبیح. از آن است که رنگهاشان مختلف است، و صورتها و لونها و خلقها مختلف. قال الله تعالى: و منْ آیاته خلْق السماوات و الْأرْض و اخْتلاف ألْسنتکمْ و ألْوانکمْ إن فی ذلک لآیات للْعالمین.


ملک الموت آن خاک بآسمان برد، و فرمودند تا آن خاک بآب خوش و آب شورتر کردند. ازینجاست که طبایع و اخلاق فرزندان آدم متفاوت است: بعضى خوشخوى‏اند، و بعضى بد خوى. پس جبرئیل را فرمود تا از روضه مدینه آنجا که قبر مصطفى است صلوات الله علیه، قبضه‏اى سپید برداشت، قبضه نورانى که نور زمین از آن بود، و بحوض کوثر و تسنیم و سلسبیل‏تر کردند، و بیالودند، و از آن شمامه‏اى بساختند همچون دانه مروارید روشن، و بآسمانها بگردانیدند، تا آسمانیان و جمله کروبیان و قدیسان محمد را صلى الله علیه بشناختند، و فضل و کرامت وى بدیدند، پیش از آنکه آدم را شناختند. پس آن شمامه در طینت آدم نهادند، و مایه خمیر وى کردند، و روزگارى چنین فرو گذاشتند، طینا لازبا، گلى دوسنده. پس روزگارى برآمد تا صلصال گشت گلى خشک. صلصل اى صوت، و حکمت درین گل خشک آن بود تا عالمیان بدانند که کار وى بصنع و قدرت بود نه بطبع و حیلت، فان الطین الیابس لا ینقاد و لا یتأتى تصویره. پس رب العزة بکمال قدرت خویش، و جلال عزت خویش آن را جسدى ساخت افکنده میان مکه و طائف بر طریق فریشتگان چهل سال. اینست که رب العالمین گفت: هلْ أتى‏ على الْإنْسان حین من الدهْر لمْ یکنْ شیْئا مذْکورا. قال: و کلما مر به ملأ من الملائکة عجبوا من حسن صورته و طول قامته، و لم یکونوا رأوا قبل ذلک مثله، و مر به ابلیس، فقال: لامر ما خلقت؟ ثم ضربه بیده، فاذا هو اجوف، فدخل من فیه و خرج من دبره، و قال لاصحابه الذین معه من الملائکة: هذا خلق اجوف، لا یثبت و لا یتماسک. و قال النبى (ص): «خلق الله آدم مما قد وصف لکم من طین، و خلقت الملائکة من نور». و درست آنست که الله تعالى قبضه‏اى خاک که آدم را از آن آفرید از روى زمین خود گرفت، یدل على ذلک ما روى ابو موسى الاشعرى أن النبى (ص) قال: «ان الله تعالى خلق آدم من قبضة قبضها من جمیع الارض، فجاء بنو آدم على قدر الارض، منهم الاحمر و الأبیض و الاسود و بین ذلک، و السهل و الحزن و الخبیث و الطیب»، و قد اورد هذا الحدیث ابو داود سلیمان بن الاشعث السجستانى رحمة الله فى سنته. و علیه اهل السنة و الجماعة.


قومى گفتند: و لقدْ خلقْناکمْ با آدم شود، ثم صورْناکمْ با فرزندان. یعنى: خلقنا اباکم ثم صورناکم فى ظهره، و فى ذلک ما روى: ان النبى (ص) قال: «خلق الله آدم، ثم مسح ظهره بیمینه، فاستخرج منه ذریة» و ذکر الحدیث. این آفرینش اول است که فرزندان آدم را نگاشتند، و ایشان را از صلب وى بیرون آوردند، و برو عرض کردند. میان ابى کعب و عبد الله عباس در آن خلاف است. عبد الله عباس گفت: نطف بودند، ابى کعب گفت: ارواح بودند. قومى گفتند: خلقْناکمْ ثم صورْناکمْ هر دو با فرزندان شود، یعنى: خلقناکم فى اصلاب الآباء، ثم صورناکم فى بطون الامهات، و فى ذلک ما روى: ان النبى (ص) قال: «اذا اراد الله خلق عبد، فجامع الرجل المرأة طار ماوه فى کل عرق و عضو، فاذا کان یوم السابع جمعه الله عز و جل، ثم احضره کل عرق له فى اى صورة ما شاء رکبه»، و قیل: خلقناکم نطفا و علقا و مضغا، ثم صورناکم بالوجوه و العیون و الاعضاء.


و فى ذلک ما روى ان النبى (ص) قال: «ان خلق احدکم یجمع فى بطن امه اربعین لیلة، ثم یکون علقة مثل ذلک، ثم یکون مضغة مثل ذلک، ثم یبعث الله عز و جل الیه ملکا بأربع کلمات، فیقول: اکتب اجله و رزقه. و شقى او سعید»، و فى بعض الآثار: «ان الله عز و جل خلق الارض و السماء و الجامدات اظهارا لقدرته، و خلق الملائکة و الشیاطین و الجن اظهارا لسلطانه و هیبته، و خلق بنى آدم اظهارا لمغفرته و رحمته.»


ثم قلْنا للْملائکة بر قول اول «ثم» بموقع خویش افتاده، و سخن بر یک نظم راست است بترتیب خویش، که خلق و تصویر و خطاب هر سه با آدم شود. اول خلق وى بود از گل، پس تصویر، پس خطاب، و اگر خلق و تصویر با فرزندان شود پس «ثم» معنى آنست که: ثم اخبرکم انا قلْنا للْملائکة اسْجدوا لآدم فسجدوا إلا إبْلیس لمْ یکنْ من الساجدین لآدم مع الملائکة، و فى علم الله. و در بعضى تفسیر آورده‏اند که رب العزة دو بار فریشتگان را سجود فرمود: آدم را یک بار آن گه که خلقت وى تمام گشته بود، و ذلک قوله: فإذا سویْته و نفخْت فیه منْ روحی فقعوا له ساجدین، و یک بار آن گه که گفت: أنْبئونی بأسْماء هولاء إنْ کنْتمْ صادقین. و این قول بر خلاف اجماع مفسران است. قومى گفتند: بیست و اند فریشته بودند که ایشان را سجود فرمودند. قومى گفتند: فریشتگان زمین را فرمودند، و قول درست آنست که همه فریشتگان بودند، که رب العزة گفت: فسجد الْملائکة کلهمْ أجْمعون، و این نهایت توکید است. کلهم دلیل است که همه سجود کردند نه بعضى، و اجمعون دلیل سرعت طاعت است یعنى که همه بهم بودند در یک وقت نه در اوقات مختلفه، و تمامى شرح این قصه در سورة البقرة رفت.


قال ما منعک ألا تسْجد إذْ أمرْتک این سوال توبیخ و تعنیف است، و «لا» زیادة است، یعنى: ما منعک ان تسجد اذ أمرتک؟ این دلیل است که على الانفراد او را سجود فرمودند، پس با فریشتگان در خطاب شد، و رب العالمین دانست که چه چیز او را بازداشت از سجود، لکن خواست که وى را درین سوال توبیخ کند، و تا آنچه در دل دارد بزبان بگوید، و با خلق نماید، که وى معاند است، تا این معنى موعظتى باشد فرزند آدم را، و زجرى باشد ایشان را از نافرمانى.


قال أنا خیْر منْه یعنى منعنى من السجود له انى خیر منه، اذ کنت ناریا و کان طینیا، و النار تغلب الطین. قال ابن عباس: اول من قاس ابلیس، فأخطأ القیاس، فمن قاس الدین بشى‏ء من رأیه قرنه الله مع ابلیس، و قال ابن سیرین: اول من قاس ابلیس، و ما عبدت الشمس و القمر الا بالمقاییس. ابلیس قیاس کرد، و در قیاس خطا کرد گفت: من از آتشم، و آدم از گل، و آتش به از گل، پس من به‏ام از آدم. قیاس کرد و در قیاس خطا کرد، که بعضى جواهر بر بعضى تفضیل نهاد، بى‏آنکه وى را در آن علمى بود. جوهر آتش بپسندید، و جوهر گل بنکوهید، و ندانست که این دو جوهر دو خلق‏اند از خلق خدا، که منافع عباد را آفریده‏اند، و از آنجا که جوهریت است همه یکسان‏اند اگر اختلافیست در اعراض و اوصاف است، و اگر ناچار است تفضیل بعضى بر بعضى، پس گل فضل دارد بر آتش. از وجوه یکى آنکه در جوهر گل رزانت است و سکون و وقار و حلم و حیا و صبر، و این داعیه توبه و تواضع و تضرع است و موجب مغفرت، و در جوهر آتش خفت و طیش و حدت است و ارتفاع و اضطراب، و این داعیه تمرد و استکبار است و موجب لعنت. دیگر وجه آنست که گل سبب جمع است، و آتش سبب تفریق.


سوم: آتش سبب عذاب است، و گل سبب عذاب نیست. چهارم خبر ناطق است که: تراب الجنة مشک اذفر، و در هیچ خبر نیامد که در بهشت آتش است، یا در آتش خاک است. چون درست شد که آتش را بر گل فضل است، و تفضیل جواهر بعضى بر بعضى وجه نیست، معلوم گشت که قیاس ابلیس خطا بود و عین معصیت و موجب لعنت، اما قیاس صحیح روا باشد و عین طاعت بود، چنان که ابراهیم (ع) کرد: چون غروب کواکب و شمس و قمر دید دلیل گرفت بر حدوث آن، و دانست که آن را محدثى و مدبرى است. از آن برگشت، و روى در طلب حق نهاد، گفت: إنی وجهْت وجْهی للذی فطر السماوات و الْأرْض حنیفا الایة. لا جرم رب العزة او را از آن باز نزد، و از وى طاعت شمرد. و گفته‏اند: جواب این سخن که ابلیس گفت: أنا خیْر منْه خلقْتنی منْ نار و خلقْته منْ طین آنست که اینجا گفت: یقول الْکافر یا لیْتنی کنْت ترابا


. فردا که کرامت آدم آشکارا گردد ابلیس گوید: کاشکى من از آن خاک بودمى که آدم را از آن آفریده‏اند.


قال فاهْبطْ منْها یعنى من الجنة. و قیل: من السماء. فما یکون لک أنْ تتکبر فیها یعنى فى الجنة. معنى آنست که از بهشت بیرون شو، و از آسمان بزیر شو. آن کس که برترى جوید و فرمان را مخالف بود، وى را نرسد و نسزد که در بهشت نشیند، یا در آسمان. و الفرق بین النزول و الهبوط ان النزول یقتضى انه منزلة بعد منزلة، و لیس کذلک الهبوط، لانه کالانحدار فى المرور الى جهة السفل دفعة واحدة، و گفته‏اند: «منها» و «فیها» هر دو با زمین شود، اى: فاهبط من الارض الى جزائر البحور، فما یکون لک ان تتکبر فى الارض على آدم و ولده! میگوید: ترا نرسد که در زمین تکبر کنى، و برترى جویى بر آدم و فرزندان. اکنون وطن ابلیس در جزائر است، و عرش او بر بحر است، و سلطان و عظمت او آنجا روان است. کس وى را در زمین نبیند مگر بصورت پیرى شکسته، بر وى جامه‏اى کهنه، بر هیئت دزدان ترسان و لرزان. و قیل: فاهْبطْ منْها یعنى من المرتبة التی انت فیها، فما یکون لک أنْ تتکبر فیها اى تترفع و تمتنع عما امرت به. فاخْرجْ إنک من الصاغرین الأذلاء بترک الطاعة.


قال أنْظرْنی ابلیس تا بروز قیامت زمان خواست، و درین زمان خواستن مراد وى آن بود تا مرگ نچشد، گفت: أنظرنى اى: امهلنى، إلى‏ یوْم یبْعثون من قبورهم، و هو النفخة الآخرة عند قیام الساعة. رب العزة گفت: إنک من الْمنْظرین رو که ترا زمان دادم. قومى گفتند: این انظار تا بنفخه اولى است. قومى گفتند: تا بروز قیامت. و درست آنست که وقت آن معین نیست، که رب العزة بجواب وى نگفت: انک من المنظرین الى یوم یبعثون، و لا الى یوم القیامة، و آنجا که گفت: إلى‏ یوْم الْوقْت الْمعْلوم در آن تعیین وقت نیست، و این تعیین در حق هیچ کس مقتضى حکمت نیست، که هر که داند که تا کى میزید، نفس خود فرا پى مرادات و شهوات و ارتکاب محظورات دارد، و توبه و عذر خواستن همیشه در تأخیر مى‏نهد، تا بآن وقت معین نزدیک گردد، آن گه توبه کند، پس در تعیین وقت مرگ اغراء است بر معاصى و دلیرى، و این در دین روا نیست، و بحکمت راست نیست.


قال فبما أغْویْتنی اى فبما اضللتنى و لعنتنى و خیبتنى و أهلکتنى. گفته‏اند: این «ما» مصدرى است، یعنى باغوائک ایاى لأقْعدن لهمْ صراطک الْمسْتقیم، اى اترصد لهم فأصدهم عن سلوک الصراط المستقیم، و هو الدین القیم، و قیل: هو طریق الجنة، و قیل: طریق مکة.


قال النبى (ص): «ان الشیطان قعد لابن آدم بطرقه، فقعد له بطریق الاسلام، فقال أ تسلم و تذر دینک و دین آبائک؟! فعصاه، فأسلم. ثم قعد له بطریق الهجرة، فقال: أ تهاجر و تذر أرضک و دیارک؟ فعصاه، و هاجر. ثم قعد له بطریق الجهاد، و هو جهد النفس و المال، قال: تقاتل فتقتل، فتنکح المرأة، و یقسم المال؟! فعصاه، فجاهد.


یکى از علماء دین و اصحاب حدیث در مسجد حرام نشسته بود نام وى طاوس.


فقیهى قدرى در پیش وى شد. طاوس بچشم انکار در وى نگرست، و او را از مسجد بیرون کرد. یکى گفت طاوس را که: این مردى فقیه است، بر وى مى‏استخفاف کنى؟! طاوس گفت: ابلیس افقه منه، یقول ابلیس: رب بما أغْویْتنی، و هذا یقول: انا اغویت نفسى، یعنى که ابلیس اغواء و اضلال از حق دید، و قدرى از خود مى‏بیند، پس ابلیس ازو فقیه‏تر بود.


ثم لآتینهمْ آن گه در آیم بر ایشان منْ بیْن أیْدیهمْ از پیش ایشان، یعنى از سوى دنیاى ایشان بأمل دراز نمودن، و منْ خلْفهمْ و از سوى آخرت ایشان بفراموش کردن آن بر ایشان، و عنْ أیْمانهمْ و از سوى دین ایشان، چنان که آنجا گفت: إنکمْ کنْتمْ تأْتوننا عن الْیمین اى من قبل الدین، و عنْ شمائلهمْ من قبل دنیاهم و امانیهم، و یقال من بین ایدیهم من قبل الآخرة، فأزین لهم التکذیب بالبعث و بالجنة و النار، و من خلفهم، یعنى من قبل الدنیا فأزینها فى اعینهم، فأرغبهم فیها، فلا یعطون فیها حقا، و عن ایمانهم، یعنى من قبل دینهم، فان کانوا على هدى شبهته علیهم، حتى یشکوا فیه، و ان کانوا على ضلالة زینتها لهم، و عن شمائلهم، یعنى من قبل الشهوات و اللذات من المعاصى و أشتهیها الیهم، و یقال: من بین ایدیهم مکابرة، و من خلفهم مخاتلة، و عن ایمانهم من طریق الهدى، و عن شمائلهم الاحتجاج بحجج المضلین.


قال ابن عباس: و لم یقل من فوقهم، لان رحمة الله تنزل علیهم من فوقهم، و لم یقل من تحتهم، لان الإتیان منه موحش. و قال فى الاولیین «من» لابتداء الغایة، و فى الآخریین «عن»، لان «عن» یدل على الانحراف. و لا تجد أکْثرهمْ شاکرین موحدین مطیعین. قال الحسن: لما اغوى آدم (ع) علم أن ذریته اضعف منه، فقال الله: و لقدْ صدق علیْهمْ إبْلیس ظنه.


قال اخْرجْ اى قال الله لابلیس اخرج منها. این امر اهانت است نه امر تکلیف، و اگر نه امر اهانت بودى امتناع نمودى، چنان که در اسْجدوا لآدم کرد. قال اخْرجْ منْها اى من الجنة، مذْوما اى مذموما معیبا بأبلغ الذم و العیب. الذام و الذیم و الذم، العیب.


مدْحورا اى مطرودا مبعدا من رحمة الله، و قیل: مطرودا من السماء. لمنْ تبعک منْهمْ این لام ایدر لام قسم است، و لأمْلأن این لام جواب قسم است، اى لمن تبعک منهم على دینک من اولاد آدم لأمْلأن جهنم منْکمْ أجْمعین یعنى من الکافرین و قرنائهم من الشیاطین.


کرر الخروج فى هذه الآیات ثلاث مرات، لان الاول خروج مطلق، و الثانى خروج بصفة صغار و ذل، و الثالث بصفة طرد و ذم شدید. قال سعید بن المسیب: ابلیس ابو الشیاطین، و هم ذکور و اناث، یتوالدون و لا یموتون، و الجان ابو الجن، و هم ذکور و اناث، یتوالدون و یموتون، و الملائکة لیسوا بذکور و لا اناث، و لا یتوالدون و لا یموتون.